X
تبلیغات
آن‌ها

آن‌ها

بنده‌ي طلعت آن باش كه "آنـ"ي دارد

عنوان: جای پا

ان‌شاء‌الله استحضار دارید ـ دارید؟ ـ که حقیر از آن‌هاش هستم که محال است حرفی بزند و بماند سر حرف‌اش! یا وعده‌ای بدهد و بیاید مثل آدمی‌زاد عمل کند به وعده‌اش. اما این‌بار محض غافلگیر کردن خودم هم که شده، جوهر پستِ قبلی  و طبعاً وعده‌ی معهودش دال بر نقل مکان به یک جای در خور و آبرومند، خشک نشده، آستین همت را بالا زده و طی یک اقدام عاجل ـ حالا خودمان‌ایم چندان عاجل هم نبود ـ  خانه‌ی زیر را بنا نهادم با این امید که جای پایی از خود به جا بگذارم:

      جایِ پا

پیشاپیش قدم‌تان روی چشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت 21:16  توسط دانيال  | 

عنوان: یک مشت حرف نا حساب 3

اول؛ به قول حضرت اخوان ثالث: گنه ناکرده بادافره کشیدن/خدا داند که این درد کمی نیست...
واقعیت امر این است که خیلی زور دارد آشِ نخورده و دهانِ دوخته و آن‌جایِ سوخته! البت ناگفته پیداست که در این بین آشِ نخورده و دهانِ دوخته از آنِ من است و آن‌جایِ سوخته از آنِ عمو فیلترباف که لابد به گمان‌اش با این کار ـ فیلتر کردن وبلاگ پشت پرچین ـ زده به خال و قائل شده به قول آن بزرگ‌مردِ فسقلی! و ارواح عمه‌اش مثلاً  آب را ریخته همان‌جا که سوخته! بگذریم. همان‌جایِ سوخته و البت لق‌شان!

دوم؛ از بدایع به شدت بدِ روزگار معاصر، یکی همین بی احترامی اولاد است به والدین. گمان نمی‌کنم بتوان بد خُلقی‌ای دون‌تر و یا حتا هم‌پایه با این رفتار قبیح متصور شد. البت بنده خودم از آن‌هاش هستم که اساساً و در اکثر موارد نظرم نزدیک نیست به نظرات پدر و مادرم و تا دلتان بخواهد اهل جر و مَنجر هم هستم لیکن هیچ‌ وقت بی احترامی و جسارتی سر نمی‌زند از طرفین جدل و در بستری آرام و فضایی منطقی نوکِ تیز پیکانِ انتقادات را به سوی هم نشانه می‌رویم!

سوم؛ اگر از اکثر مردانِ مردِ ایرانی بپرسی دوست داری بچه‌ات پسر باشد یا دختر، فی‌الفور جواب می‌دهند: «ای آقا! چه توفیری داره حالا. بچه سالم باشه، پسر و دختر نداره.»
فقط خواستم از باب استحضار، اطمینانِ بلا قید و شرط بدهم خدمت‌تان که این‌ها اغلب شراویری (جمع مکسر شر و ور!) بیش نیستند. یارو از دیروز ـ حالا دیروز که تعطیل بود، منظورم روز شنبه است ـ که توی سونوگرافی مشخص شده بچه دختر است، کارد بزنی خون‌اش در نمی‌آید! در همچه جامعه‌ی مفلوک و عقب افتاده‌ای زندگی می‌کنیم ما!
باز هم این‌جا می‌طلبد راساً و شخصاً وارد شده و متذکر گردم حقیر از آن‌هاش هستم که با بچه‌ی پسر بیشتر دوست می‌شوم تا دختر. لذا طبیعتاً دوست‌تر می‌دارم اگر روزی روزگاری قرار بر استمرار سلاله‌ی پاک و شجره‌ی طیبه‌ی خاندان‌ام بنا نهاده شد ـ البت قبل‌تر جنابِ اخوی تقبل زحمت کرده و به نوبه‌ی خودش در راستای تنومندتر و ریشه‌دارتر شدن درخت کذا اقدامات اساسی‌ای انجام داده من‌جمله تولید وروجکی به نام صدرا و لابد کماکان بر آن عهد و میثاق پایدار است و صدراهای دیگری هم تقدیم خواهد کرد به جامعه! ـ، فرزندان‌ام هر هفت‌تاشان (!) پسر باشند. مع‌هذا خدا به سر شاهد است هیچ عناد و مشکلی با دختر بچه‌ها هم ندارم چه بسا در بازه‌های زمانی زیر نیم ساعت حتا بهتر از پسرها تحمل‌شان می‌کنم.

چهارم؛ این بلاگفا هزاری هم خودش را جر بدهد و سرخاب و غازه بمالد به سر و روی‌اش، من یکی که کماکان حال‌ام ازش به هم می‌خورد. لذا به رغم این‌که هجرت سرابی بیش نیست، باز سودای مهاجرت در سر دارم و یحتمل به زودی در یک جای باکلاس‌تر (!) سکنا خواهم گزید.

پنجم؛ از آن‌جایی که این اولین پستِ وبلاگی امسال‌ است جا دارد برای همه‌تان آرزوی بهاری خوب و خوش و خرم و نکو داشته باشم. جملگی‌تان را ـ من ذکر او انثی ـ دوست می‌دارم.

ششم؛ اوصیکم به مجاهدت در راه خلق حماسه. حالا از هر نوعی که وسع‌تان می‌رسد. مهم، نفسِ خلق حماسه است!

هفتم؛ تو دور دست امیدی و پایِ من خسته‌ست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1392ساعت 13:57  توسط دانيال  | 

عنوان: رفیق نوشت!

اعتقاد کنید توی این وانفسا، یافتن رفیقِ خوب از یافتنِ سوزن توی انبار کاه سخت‌تر است! ولی اگر خدا قبول کند و ریا نشود توی دست و بال ما تا چشم کار می‌کند رفیق خوب ریخته آن هم فت و فراوان، کانه ریگ! و گفتن هم ندارد دلیل اول و آخرش خوبیِ خودمان است که یک‌سره جاذب همه‌ی خوبی‌ها عالم هستیم! (باز این احساساتِ کوفتیِ نارسیستی ما غلیان کرد! شما جدی نگیرید). نقلِ رفاقت و رفیق‌بازی بود. الحق بعضی رفقا هستند که به تعریفِ آدم از رفاقت وسعت می‌دهند. یکی‌شان همین آقا امین خودمان. جالب این‌جاست آقایِ همیشه‌رفیق، هیچ‌گاه وجنات و سکنات و حرکات و رفتار و کردار و لباس پوشیدن و حرف زدن و اعتقادات مذهبی و فرهنگی و سیاسی و هنری و ادبی و کوفتی! و نشست و برخاست‌ها و آمد و شُدها و دوست اختیار کردن‌ها و خیلی چیزهای دیگرش به نظرات بنده نزدیک نبوده [تکبیر حضار!]، تازه عدل نقطه‌ی مخالف‌شان هم بوده در اکثر نزدیک به اتفاق‌شان! مع‌الوصف آن‌قدری صداقت و روراستی، جاری بوده توی رفاقت‌مان که امروز حتا از برادر هم نزدیک‌تر و صمیمی‌تر باشیم نسبت به هم. خب همه‌ی این‌ها را گفتم که پشت بندش از همین منبر ـ که یک جورهایی رسانه‌ی رسمی ماست! ـ تولد این رفیق هماره مهربان را تبریک بگویم و براش کلی آرزوی خوب بکنم و تشکر و قدردانی‌ای هم کرده باشم بابت همه زحماتی که همیشه‌ی خدا تحمیل می‌کنم بر گُرده‌ی نازنین‌اش!
دیگر این‌که خب از قدیم گفته‌اند خانه‌نشینی بی‌بی، از بی چادری است. خداوکیل دوری ما هم از این خانه‌ فقط و فقط به دلیل بی اینترنتی است. جا دارد تا بساط منبرمان بر جاست، جد و آباء دست اندر کاران شرکت نامحترم "مبین‌نت" را مورد عنایات خاص و ویژه‌مان قرار دهیم! نامردها هربار نوزده هزار تومان ما را می‌سلفند، اما به قاعده‌ی هزار و نهصد تومان هم خدمات ارائه نمی‌دهند! بگذریم.
دیگرتر این‌که فیلم "دفترچه‌ای با خطوط نقره‌ای" (Silver Linings Playbook - 2012) هم فیلم خوبی‌ست و می‌ارزد که ببینیدش.
عجالتاً همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1391ساعت 22:53  توسط دانيال  | 

عنوان: راهِ اول!

من مانده‌ام به كجاي اين دفتر و دستك عريض و طويل و عميقِ حضرت حق برمي‌خورد اگر همين اندك قدرتِ انتخاب و اختيار را هم از آدمي‌زاد سلب مي‌كرد و خلاص. والا. خب درست است كه داشتن حق انتخاب خوب است، اما اصل‌اش اين است آدم وقتي چيزي، كسي يا چه مي‌دانم راهي را انتخاب مي‌كند به واقع عملاً به خيلي چيزها، كس‌ها و راه‌هاي ديگر، نه گفته است و انتخاب‌شان نكرده. انتخاب بهترين‌ها و الاهم فالاهم و برگزيدن راه صواب و اين‌جور حرف‌‌ها هم خب يك جورهايي مي‌شود قاطيِ حرف‌هاي شعارگونه و دهان پر كن‌ دانست‌شان و فاقد هر گونه ارزش قانوني ديگر مي‌باشند با توجه به اين‌كه آدم از يك ثانيه‌ي بعد خودش هم خبر ندارد و حتا قطعي‌ترين رخدادها هم ممكن است رخ ندهند كه هيچ، عدل عكس‌شان هم اتفاق بيافتد تازه!
حاليا في‌المثل حقير مانده‌ام بر سر دو انتخاب. اول اين‌كه فردا پيش از آن‌‌كه شمع فلك از مشرق زبانه بر زند، پا شوم و بروم يك جايي به مدت دو ـ سه روز، يا اين‌كه راه دوم را برگزينم و مثل يك بچه‌ي خوب بمانم توي رختخواب‌ام و تا لنگ ظهر بخواب‌ام. علي‌القاعده در هر دوتاشان هم هيچ خير و انتفاع چندان چشم‌گيري نهفته نيست كما اين‌كه هفت قرآن به ميان شري هم در كار نيست و قرار بر تداوم زندگي بر نمط عادي‌اش است با كمي تغييرات جزيي در صورت انتخاب هر كدام از طرق كذا. اما خب يحتمل به شوق ديدارِ حضرت اميرالامرا، شيخ صدراخان ـ رضي‌الله‌عنه ـ هم كه شده راهِ اول كه نيم‌اش سخت و آن نيم ديگرش باز هم سخت! را بگزينم و ترك آسايش كنم و تن دهم به رفتن.
ولي ديگربار تاكيد مي‌كنم اين ماندن بر سر دو راهي بد حالي‌ست.
ديگر اين‌كه المنته‌لله و به حول و قوه‌ي الهي و به مدد دعاي خير شمايان، هم‌اينك كه در حال نگاشتن اين سطور هستم، دُرست بوده و كسالت رخت بر بسته ـ البت نه تمام و كمال ـ از وجودم كه اميدوارم آن تتمه‌ي باقي مانده هم هرچه زودتر برود رد كارش كه بتوانم با چهار ستون قرص و استوار به آغوش گرم جامعه بازگردم!
عجالتاً بروم بار و بنه‌ي سفر را مهيا كنم. هيچ دل بد مكنيد كه به قول اجنبي‌ها: كامينگ سون!
همين.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1391ساعت 23:0  توسط دانيال  | 

عنوان: پيكِ پي خجسته‌يِ حضرت دوست!

از شما چه پنهان به گمان‌ام قفيز عمرم سر آمده. پيش پاي شما يك چُرت كوتاه زدم، توي عالم خواب و بيدار، پيك حضرت دوست ـ جناب مستطاب عزراييل را مي‌گويم ـ آمده بود اين‌ حوالي مي‌پلكيد با اُشترش. هر چه بفرما زدم و تعارف كردم كه يك نان و بوقلموني دور هم باشيم، خوشبختانه يا بدبختانه نپذيرفت و گفت عجالتاً بايستي شترش را چند جايي بخواباند، اگر وقت كرد حتمي سري هم به حقير خواهد زد! راستيت‌اش شما كه غريبه نيستيد، زياد پيش آمده بيمار شوم اما نه ديگر در اين حد كه با همه عظمت‌ و مهابت جسماني و روحاني‌ام ـ كه گفتن هم ندارند ـ به سگ‌لرز و دندان قروچه بيافتم! چشم‌تان روز بد نبيند چپيده‌ام زير سه چهارتا پتوي ضخيم، اما به جان بچه‌ي نداشته‌ام باز كانه توي قطب شمال گير افتاده‌ام و يك اسكيمويي چيزي في‌سبيل خدا مرا راه داده خانه‌اش! (كه خدا صد در دنيا و يك در آخرت خيرش دهاد!).
مي‌دانيد نقطه‌ي اميد بخش اين‌جاست كه حين بيماري اشتهام (كه در حالت عادي دو چندان است) چند چندان ـ في‌المثل چهار يا شش چندان ـ مي‌شود! و تا به حال كه در خدمت شما هستم تهِ تمام خوردني‌هاي موجود در يخچال و كابينت‌ها را درآورده‌ام و در حال تدارك طرحي هستم براي حمله به ديگر سوراخ سنبه‌هايي كه يحتمل انبار ذخيره‌ي آذوقه‌جات باشند. دعا كنيد چيزكي دست‌ام را بگيرد تا بتوانم در اين نبرد ناجوانمردانه‌ي باطل عليه حق! مواضع دفاعي‌ام را استحكام بخشم و تاب مقاومت از دست ندهم. پيشاپيش مراتب امتنان خاطرم را ابراز مي‌دارم از دعاهاي خير و صد البت كمك‌هاي مردمي‌تان اعم از اقلام غذايي و ريالي و خاصه ارزي‌تان. اميد كه مقبول درگاه حق افتد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 0:17  توسط دانيال  | 

عنوان: يادِ ايام!

خدايي‌اش نمي‌دانم اين چه خصلتي‌ست آدمي‌زاد دارد. فراموشي و از ياد بردن روزهايِ با هم بودن را مي‌گويم. فكرش را بكنيد رفيقي كه مثلاً تا همين پنج ـ شش سال پيش مي‌شد گفت براي هم رفقاي خيلي خوب و خيلي صميمي‌اي به حساب مي‌آمديم، امروز توي خيابان از كنار هم رد شديم و قشنگ توي چشم هم زل زديم و حتا سلامي هم بين‌مان رد و بدل نشد. البت خب اين دوري و فاصله انتخاب هر دوي ما بوده لابد. مسير زندگي‌مان هم انصافاً به هم نمي‌خورد. او دنبال ورزش و گنده كردن بر و بازو و عياشي رفت و من اما خزيدم توي تنهايي خودم و پيِ عشق‌ام به ادبيات و سينما و در كل هنر را گرفتم. كه البت يحتمل هر كدام‌مان هم دلايلي داشته‌ايم براي خودمان و فكر هم مي‌كنيم راهي كه انتخاب كرده‌ايم بهتر است. القصه كه اين ديدارِ نافرجام و بي‌كلام، دست‌ام را گرفت و كشاندم به روزهاي ماضي و ياد قيل و قال مدرسه و فراري بودن‌ام از مدير و ناظم و معلم و هم‌شاگردي و خيلي چيزها افتادم! فراري كه كماكان پابرجاست و تداوم دارد! گاهي زنده شدن خاطرات، پريشان احوال‌ام مي‌كند متاسفانه. بگذريم.
ديگر اين‌كه خب به گمان‌ام به قدر كافي و وافي به مقصود سخن رفته در باب تاثيرات خوب و اثر بخش حضور در بلاگستان و يافتن رفقاي خوب و دوست داشتني‌اي هم‌چه شمايان و بهتر و زيباتر شدن لحظات زندگي‌ام و اتفاقات خوبي از اين دست. لذا ضمن تاكيد چندباره بر اين مهم، جا دارد تولد يكي از ياران موافق ـ البت اين موافقت صرفاً در كمتر موارد ديده شده! ـ و مريدان ديرين كه به حق مي‌توان گفت حتا سر سلسله‌ي مريداني مي‌باشد كه به كردار صدف بر گرد مرواريد به دور ما گرد آمده‌اند را صميمانه تبريك بگويم و براي‌اش كلي آرزوهاي خوب و خوش داشته باشم در آستانه‌ي بيست و يك سالگي. جناب امير محمدخانِ عزيز، تولدت مبارك!
و در پايان اوصيكم به ديدن فيلم "عشق" (Amour - 2012) از مولا و آقاي‌مان جناب ميشائيل هانكه‌. ديدن‌اش از واجبات است. و ديگر اين‌كه به گمان‌ام خواندن اتحاديه‌ي ابلهان از ديگر واجبات است و بي شك اين كتاب جزو منابع امتحاني‌اي است كه نكير و منكر شب اول قبر حتمي ازش سئوال طرح خواهند كرد. اگر خير دنيا و آخرت را مي‌خواهيد بخوانيد اين كتاب را (البت حالا كه خودمان‌ايم لازم به ذكر است بگويم خودم تازه شروع كرده‌ام به خواندن‌اش لذا فعلاً زياد جدي نگيريد پيشنهادم را. بايد ديد تا آخر چگونه پيش مي‌رود).
عجالتاً همين!

پي‌نوشت: استاد همايون خرم ـ نوازنده‌ي چيره دست ويولن ـ هم از دنيا رفتند. و هنر، هر روز تنهاتر مي‌شود...

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1391ساعت 0:16  توسط دانيال  | 

عنوان: ثواب و كباب!

امروز يك جايي هم صحبت شدم با آقايي پير و تقريباً از كار افتاده كه يك جوان هم همراهي‌اش مي‌كرد. از شلوار سبزِ چروك و ته ريش ژوليده و كفش‌هاي خاكي و خيلي چيزهاي ديگر مي‌شد فهم كرد كه يحتمل مرد جوان از بر و بچه‌هاي گل نيروي انتظامي باشد! پيرمرد كه رنگ به رو نداشت و حال نزارش دل آدم را كباب مي‌كرد تعريف مي‌كرد كه اين جوان همكار پسرش است. پسرش هم توي نيروي انتظامي كار مي‌كرده. يك روز حين گشت مي‌افتد دنبال يك دزد. هر چه ايست مي‌دهد و فلان و بهمان، آقا دزده التفاتي نمي‌كند. بعد پسرش هم دست مي‌برد به اسلحه و قسمت‌هاي تحتاني طرف را هدف مي‌گيرد و تيري شليك مي‌كند ليكن از بد حادثه، تير مي‌خورد پسِ كله‌ي دزد كذا و دم به دم مي‌فرستدش آن دنيا. خلاصه حالا پسرش افتاده توي هچل و حتا حكم اعدام‌اش صادر شده در دادگاه بدوي! راستيت‌اش خيلي دل‌ام سوخت. واقعاً حتا اگر طبق قانون اين بنده‌ي خدا مرتكب خبطي شده و خلاف دستورالعمل‌ها اقدام كرده باشد، نمي‌شود زياد مقصر دانست‌اش. ساز و كارهاي حمايتي و آموزشي و توجيهي به قدري ضعيف هستند كه به جرأت بتوان عمده‌ي قصور را متوجه چرخه‌ي حاكم بر دستگاه‌هاي انتظامي دانست نه آن سرباز يا درجه‌دار بي‌نوا. جالب بود آن آقاي جوان مي‌گفت خودش و همكاران‌اش با ديدن هم‌چه اتفاقاتي ديگر هيچ رغبتي ندارند به انجام وظيفه و اگر في‌المثل جلوي چشم‌شان خلق‌الله هم‌ديگر را تيكه پاره كنند سعي مي‌كنند تا حد ممكن خودشان را دور نگه دارند از مهلكه. خب همين هم مي‌شود كه ناامني بيداد مي‌كند همه جا و آدم جرأت نمي‌كند تنها جايي برود خاصه در تاريكي بعد از غروب آفتاب. القصه اين‌كه شنفتن اين قضيه در آغاز روز، عدل اصابت كرد به برجك‌‌ام و كلي روحيه‌ام را درب و داغان كرد.
ديگر اين‌كه خدا لعنت كناد اين عوامل و مسببان قطعي اينترنت‌ام از ديروز غروب تا امروز بعد از ظهر. خب فكر نمي‌كنند  ممكن است آدم اعتياد داشته باشد و دچار خماري و درد سر و استخوان و غيره و ذلك بشود؟ والا! اما خب توي اين بازه‌ي زماني يكي دو تا فيلم خوب ديدم از جمله فيلم جديد كوئنتين تارانتينوي نابغه با عنوان "جانگوي آزاد شده" (Django unchained - 2012). فيلم همه‌اش دو يا سه هفته بيشتر نيست كه اكران‌اش شروع شده در آمريكا. ولي خودمان‌ايم خدايي‌اش آدم نبوغ و خلاقيت اين تارانتينوي پدر سوخته را كه مي‌بيند حسودي‌اش مي‌شود. مردكِ عوضي چقدر كارش درست است با آن آي‌كيوي 160 و خورده‌ايش! همين امروز هم مراسم اختتاميه‌ي جشنواره‌ي گلدن گلوب بود و عنوان بهترين فيلمنامه را به خودش اختصاص داد. آرگو هم به عنوان بهترين فيلم انتخاب شد كه به نظرم به رغم اين‌كه فيلم خوبي بود اما اصلاً استحقاق اين عنوان را نداشت.
عجالتاً همين!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1391ساعت 22:32  توسط دانيال  | 

عنوان: پاي چپ من!

لحظه؛ جايي‌ست كه آدم در آن از هميشه زنده‌تر است. لحظه؛ جايي‌ست كه آدم بايد در آن از هميشه زنده‌تر باشد! و امروز چقدر لحظات دير مي‌گذرند و به واقع چقدر زندگي جاري‌ست در لحظات. الان ساعت ده و نيم شب است و انگار هي مي‌خواهد ده و نيم بماند. البت خب بديهي‌ست كه عقربه‌هاي ساعت متوقف نمي‌شوند روي ده و نيم اما براي من انگار زمان ايستاده است و نگاه‌ام ماسيده روي ساعتِ ده و نيم و از جاي‌اش هم جُنب نمي‌خورد. ملالي هم نيست. ملال‌ام از زق‌زق ساقِ پاي‌ چپ‌ام است راست‌اش را بخواهيد. دم غروب از خانه زدم بيرون مثل هر روز به قصد و مقصد پياده‌روي. اثراتِ ديازپامِ دوشين هنوز توي كله‌ام سنگيني مي‌كرد و چشم‌هام را خواب‌زده نشان مي‌داد. حسابي هم شال و كلاه كرده بودم آن‌هم از نوع ورزشكاري. هر كه نداند عضو يكي از تيم‌هاي ملي هستم با آن گرم‌كن و كفش ورزشي! چند متري از خانه‌مان دور نشده بودم كه ديدم يك مشت بچه‌ي قد و نيم‌قد دارند توي كوچه گل‌كوچيك بازي مي‌كنند. ناخودآگاه پا سست كردم. زير چشمي نگاه‌شان مي‌كردم حين گذشتن از كنارشان. يكي‌شان صدام زد عامو بفرما گل كوچيك! اين‌ور و آن‌ور را پاييدم. كسي جز من نمي‌توانست عاموي آن پسر باشد لااقل در آن لحظه! بعد هم يكي ديگرشان تعارف كرد. من هم كمي من‌و‌من كردم و ديدم بدم نمي‌آيد محض تنوع هم شده چندتا لگد به توپ پلاستيكيِ جلد شده‌ي سرشار از خاطراتِ نوجواني بزنم. حالا توي اين حيص و بيص يكي از بچه‌ها كه دوست داشت مدافع بزرگي بشود در آينده، گير داده بود كه استيل و سبك بازي‌اش به كدام مدافع بزرگ دنيا مي‌خورد. من هرچه بيشتر توي سكنات و وجنات اين بشر ريز مي‌شدم هي چهره‌ي معصوم و مظلومانه‌ي جنابِ استاد اسدي توي ذهن‌ام مجسم مي‌شد! اما خب براي اين كه دل‌اش نشكند گفتم: دني آلوز! آقا و خانمي كه شما باشيد جان‌‌ام براتان بگويد همين آقاي آلوز پنج دقيقه بعد چنان لقدي روانه‌ي پاي‌ چپ‌ام كرد كه تازه آن موقع خون‌ام گرم بود چيزي نفهميدم، اما الان ملتفت شده‌ام چه دماري از روزگارم درآورده ناكس! خلاصه من مانده‌ام و پاي چپي كه كبود شده لابد به گناهِ گذاشتنِ هندوانه زير بغل يك جوانِ عشقِ برزيل! و شايد هم به اين دليل كه امروز صبح فيلمِ زيبايِ "پايِ چپِ من" (My Left Foot - 1989) ساخته‌ي جيم شرايدن را ديدم. نمي‌دانم!
عجالتاً همين!

شنيدني‌هاي امروز: اين‌جا و آن‌جا (دو دكلمه‌ي زيبا از جناب شمس لنگرودي)

ديدنيِ امروز: اين‌جا (گفتگوي نيم ساعته با محمد شمس‌لنگرودي پخش شده از بي‌بي30 با حجم حدود 190 مگابايت)

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1391ساعت 23:33  توسط دانيال  | 

عنوان: آرامش با ديازپام 10!

خانه‌مان خلوت است اين روزها. البت بيشتر وقت‌ها خلوت است. حتا وقت‌هايي هم كه همه دورِ هم باشيم باز به روزهاي جمعه كه مي‌رسد جملگي كم‌حرف و ساكت مي‌شويم. سكوت به قاعده‌اي محسوس است كه آدم مي تواند صداي نفس كشيدن‌هاش را هم بشنفد! در اين عصرِ بي‌پنجره‌يِ نادرختِ جمعه، هوا هم سرد است حتا. باد آرامي مي‌وزد اما سرد و سوزناك. رگه‌هايي از گرد و غبار را هم مي‌شود ديد توي هوا لااقل به زعم من. اين يعني بايد نشست توي خانه و فقط سه‌تار شنيد. به قول رضا قاسمي: سه‌تار ساز اختناق است! راست هم مي‌گويد. هر مضرابي كه فرود مي‌آيد روي يكي از سيم‌هاي سه‌تار با خودش و در خودش طنيني دارد از ترس، از بغض‌هاي فروخورده، از خفگي، از اندوهي ژرف، از شور حتا، از... خيلي خوب است آدم ببيند كسي يا چيزي كه هم‌دردش است دارد حرف مي‌زند. حرف به حرف‌اش، نت به نت‌اش را لمس مي‌كند با تمام وجودش. و اقل‌كند اين هم‌دردي‌ها كمي روح و روان آدمي را جدا مي‌كند از خمودِ اين ثانيه‌هاي كدر. البت چيز ديگري هم هست كه ناجور افاقه مي‌كند در چنين مواقعي و آن هم خواب است. قدرتي خدا امروز هر لحظه اراده كردم كه سرم را روي بالش بگذارم، بي درنگ خواب مي‌آمد به سراغ‌ام. براي از اين به بعدش هم چاره‌اي نيست جز توسل به يك حبه ديازپامِ ده!
عجالتاً همين!


پي نوشت
: الناس نيام فإذا ماتوا انتبهوا. (مَردم خواب‌اند، وقتي مُردند بيدار مي‌شوند!)

خواندنيِ امروز: اين‌جا (داستان گربه‌هاي آدمخوار از هاروكي موراكامي)

شنيدني‌هايِ امروز: اين‌‌جا (سه تار نوازي مسعود شعاري) و اين‌جا (سلانه‌نوازي حسين عليزاده)

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1391ساعت 21:31  توسط دانيال  | 

عنوان: وهم!

مي‌دانيد توهم توفير دارد با تخيل آن هم از قرار هر توماني هفت صنار بلكم بيشتر حتا. في‌المثل اگر آدم بيايد آينده‌اش را قدري خوش‌بينانه‌تر يا رويايي‌تر و با پر و بال دادن به جزييات مطلوب‌اش تجسم كند مي‌شود گفت اين شكلي از تخيل است. اما مثلاً اگر يك آدم زردنبوي ريغماسي گمان كند كه مي‌تواند دماوند را جابجا كند خب طبعاً و به‌طور بديهي‌اي اين ديگر مي‌رود توي دسته‌ي موهومات. و من حتا از فكر كردن به موهومات يا گپ زدن راجع بهشان حال‌ام بد مي شود و احساس نامطبوع و چندشناكي بهم دست مي‌دهد (كه البت من دست نمي دهم به آن‌ها!). و به تبع از آدم‌هايي كه توي اين جور فضاهاي فكري سير مي‌كنند هم هيچ‌رقمه خوش‌ام نمي‌آيد. همين يك ساعت پيش تا الان مجبور شدم پاي تلفن يك‌سره گوش فرا دهم به حرف‌هايي از اين دست آن‌هم از جانب آدمي كه هيچ سنخيتي نداريم با هم جز يك رابطه‌ي نسبي دور. خب اعتقاد كنيد كفر آدم در مي‌آيد ـ همان‌طور كه الان مالِ من درآمده! ـ و بعد مي‌طلبد توي دل‌اش هم كه شده چندتا فحش چارواداري آب نكشيده نثار طرف كند ـ همان كاري كه من توي‌ دل‌ام كردم ـ و بعدتر هم مي‌طلبد يك ليوان آب سرد سر بكشد لاجرعه. هيچي ديگر. داشتم فيلم مي‌ديدم كه اين مردك كوفت‌ام كرد. برادران داردن از جمله فيلم‌سازهاي خوب اروپايي هستند. اما نمي‌دانم چرا آن‌ها هم اين اواخر كمي افت كرده‌اند. اين فيلم آخري‌شان "پسربچه‌اي با دوچرخه" (The Kid With A Bike - 2011) كه از قضا از طرف داوران جشنواره‌ي كن مورد تقدير هم واقع شده بود (لابد فقط به خاطر نام و اعتبار كارگردانان‌اش!)، خدايي‌اش فيلم خيلي توپ و عالي‌اي نبود. يكي دو تايي هم داستان كوتاه خواندم. مجموعه داستان آواي نهنگ، نوشته‌ي احمد بيگدلي الحق داستان‌هاي خوب و قوي‌اي دارد و مشعوف شدم از آشنايي با آثار اين نويسنده.
عجالتاً همين!

خواندنيِ امروز: اين‌جا (داستان شرق بنفشه از شهريار مندني‌پور. كمي بلند است داستان‌اش اما از حق نگذريم عالي‌ست. و البت متاسفانه ديگر گمان نكنم  آثار ايشان چاپ شوند در ايران)

ديدني امروز: اين‌جا (گپي ربع ساعته با شهريار مندني‌پور كه چندي پيش از شبكه‌ي بي‌بي30 پخش شد. حجم‌اش حدود 120 مگابايت است)

شنيدني امروز: اين‌جا (آهنگ اي باران با صداي عليرضا قرباني و آهنگ‌سازي و ترانه‌ي فردين خلعتبري كه خب به نظرم ترانه‌اش خيلي قوي نيست)

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1391ساعت 0:57  توسط دانيال  | 

عنوان: آغازه‌اي چند باره!

خب امروز كه آمدم پس از چهار ماه دوباره چيزكي اين‌جا بنويسم، دروغ چرا روز بدي را پشت سر گذاشته‌ام و خاصه بعدازظهرش كه حسابي سگيِ سگي بود و روي‌ام به ديوار و ايضاً روي شما به گلاب و ديگر چيزهاي خوش‌بو، اخلاق‌ام ناجور عَنمرغي! به قاعده‌اي كه اميد دارم هم‌چه لحظاتي نصيب گرگ بيابان هم نشود! لذا ترجيح مي‌دهم چيز بيشتري نگويم از احوالات شخصي‌ام!
ديگر اين‌كه همين لَختي پيش پيچ راديو را واز كردم كه اخباري چيزي بشنفم. گوينده مي‌گفت: پرزيدنت امروز توي همايش نكوداشت اميركبير گفته ايشان الگو هستند و قهرمان ملي‌اند و چه بوده‌اند و چها كرده‌اند و از اين دست سخنانِ همايشي و گرامي‌داشتي! ناخودآگاهانه اشك توي چشم‌هام جمع شد. توي دل‌ام گفتم بزرگا كه شمايي پرزيدنتا! الحق كه جوانمرد نام ديگر توست! خيلي مردانگي و لوطي‌گري و تواضع‌مندي مي‌خواهد كه آدم خدمات شاذ و دُردانه‌ي خودش را ناديده بگيرد و از قهرماني يكي ديگر سخن براند! به نظرم ما عوام‌الناس بايد الگو بگيريم از زندگاني و مرام اين بزرگانِ خدوم و بي شيله پيله. والا!
ديگرتر اگر خدا بخواهد از روزهاي آتي بخش‌هاي متنوعي ـ بيشتر ادبي، هنري ـ به انتهاي نوشته‌هاي اين‌جا خواهم افزود با اين اميد كه مقبول خاطر همايوني‌تان بيافتد و محفلي شود براي بحث و گفت‌وشنود بيشتر.
ديگرترين امروز بعد از بوقي كتاب نخواندن، نشستم و سه صفحه (!) از رمان "يكشنبه"  نوشته‌ي آراز بارسقيان خواندم. البت خب من كتاب‌هايي با اين حجمِ كم را معمولاً توي يكي دو نشست يكي دو ساعته مي‌خواندم سابقاً ولي خب توي اين روزهاي كسلي و كرختي همين هم موهبتي‌ست و نشانه‌اي خوب براي از سر گيري كتاب خواندن و لذت بردن از دنياي ادبيات. فيلم "با او حرف بزن" (Talk To Her - 2002) ساخته‌ي پدر آلمادوار را هم ديدم. فيلم فوق العاده‌اي بود. به نظرم آلمادوار از آن دسته فيلم‌سازهاست كه هرچه رو به جلوتر آمده روند كيفي كارهاش نزولي‌تر بوده و آن فيلم‌هاي اول‌اش خيلي بهترند از آخري‌ها. خدا به راه راست هدايت‌اش كند!

شنيدنيِ امروز: اين‌جا (تصنيف فوق‌العاده زيبا و دل‌انگيز "اميركبير" با صداي استاد ناظري. البت قبلاً هم لينك اين تصنيف را گذاشته بودم اما خب امروز سالروز درگذشت اين بزرگ‌مرد است و شنفتن دوباره و چندباره‌اش خالي از لطف نيست يقيناً)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1391ساعت 23:46  توسط دانيال  | 

عنوان: آفتِ اُفتِ تحصيلي!

اين‌كه آدم از يك طرف بخواهد به مناسبات فردي‌اش انديشه كند و به دنبال تحقق زندگي‌اي باشد با ايده‌آل‌هاي شخصي و مطلوب خودش اصلاً اتفاق بدي نيست، خيلي هم خوب و خداپسندانه است. اما اين‌كه همين آدم از ديگر سو با سيل و خيل عظيمي از موانع و پيش‌فرض‌ها و الگوهاي نادرستِ اجتماعي ـ و يا حتا درست اما مخالف با طبع و ميل او ـ و خاصه خانوادگي مواجه باشد اصلاً روي خوشي ندارد. اما روي ناخوش‌تر آن‌جا نمودار مي‌شود كه اين فرد به رغم همه‌ي اين شرايط ناموافق، دست از تلاش بشويد و اميدش، نااميد شود. نمي‌خواهم از اين پندهايِ دل‌بالاآورِ پدر درآرِ كليشه‌ايِ صدتا يك‌غازِ آب‌گوشتي كه فقط به درد نوشتن تويِ كتاب‌ها مي‌خورد تحويل‌تان دهم. چه اين‌كه هم حد و اندازه‌ام را خوب مي‌دانم و هم نيك واقف‌ام كه دوره‌ي پند و نصايح ـ ولو هزاري هم مشفقانه و دل‌سوزانه باشند ـ سر آمده و هيچ خريداري ندارد. باري، اصل‌اش اين است كه روي سخن‌ام با خودم است كه ملكه‌ي ذهن‌ام شود و هيچ‌وقت در زندگي پا پس نگذارم و راهي را بروم كه دوست دارم. به نظرم اگر كسي غير از اين رفتار كند، مصداق بارز خَسر الدنيا و الآخره مي‌باشد. جان خودتان، يا نه بگذاريد قسم را مغلظ‌تر كنم! جانِ من! راهي را برويد كه دوست‌اش داريد با تمام وجود. غير از اين، بعدش حسابي پشيمان مي‌شويد. از ما گفتن (البت ما هم نمي‌گفتيم خودش به قدر كافي بديهي بود).
ديگر اين‌كه تُف به اين روزگار! خدايي‌اش روزگاري بود كه ما براي خودمان نخبه‌اي بوديم! (البت نمي‌خواهم ريا بشود!). بعد دچار اُفتِ تدريجيِ تحصيلي شديم. بعدتر دچارتر شديم به اُفتِ نقطه‌اي و ناگهاني تحصيلي! سرِ آخر اين اُفت به قاعده‌اي محسوس و ملموس شد كه الان حتا توي آزمون دانشگاه آزاد هم قبول نمي‌شويم! من هي مي‌گويم خدايا عاقبت امور را به خير بگردان، اما خب خدا گويا سرش شلوغ‌تر از اين حرف‌هاست.
ديگرتر اين‌كه باز هم مشعوف و شادكام شديم از شكست فضاحت‌بار و تحقيرآميز تيم ملي فوتبال مقابل لبنان! جيگرمان خنك شد. ما كه از افتخارآفرينيِ اين جماعتِ پيزي گشاد، دل‌سرد و نوميد شده‌ايم. اقل‌كندش باز دم‌شان گرم كه با دلقك بازي‌هاشان موجب دل‌خنكي‌مان مي‌شوند! عوض‌اش اقتدار بر و بچه‌هاي خوب و خوش قد و بالاي واليبال را سير كرديم. درد و بلاشان بخورد توي سر فوتباليست‌ها روزي ده بار و هر بار ده مرتبه!

پي‌نوشت: قرار است با رفقايِ گرامِ اهل شعر و ادب، توي فيس‌بوق محفلي ترتيب دهيم كه شب‌ها دورِ همي مشاعره كنيم. شماهايي كه عضوِ آن شبكه‌ي ضاله نيستيد بدانيد و آگاه باشيد كه خسران عظيمي گريبان‌تان را گرفته كه محروم و مخذول مانده‌ايد از فيض عظيم مشاركت در مشاعره‌ي شبانه‌مان. از ما گفتن و لابد از شما هم نشنفتن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1391ساعت 0:12  توسط دانيال  | 

عنوان: كودن گماري!

اين چند وقت اخير سه چهار باري به يكي از ادارات بسيار محترم مراجعه كردم. هيچ باري نشد محض خوش‌آيندِ خدا هم كه شده همه‌ي كاركنان حاضر باشند در محل كارشان. يعني اگر رئيس بود، معاون جايي گردن خورد كرده بود. اگر معاون بود، مسئولِ مادر مرده‌يِ دبيرخانه رفته بود مرخصي و قس علي هذا. آن‌هايي هم كه بودند هيچ‌كدام جواب درست و درماني به آدم نمي‌دادند. چيز ديگري كه ملتفت شدم اين بود كه فهم كاركنان به نسبت مقام و مرتبه‌شان رابطه‌ي معكوس دارد. يعني مثلاً دربانِ اداره، كاربلدي و فهم‌اش بش‌تر بود از كارمند ساده و كارمند ساده از مدير بخش و همين‌طور بگير و برو بالاتر. و در اين چرخه يحتمل فرد اول كشور از همه، چيز نفهم‌تر و قانون‌گريزتر است! (آخرين نمونه‌ي قانون‌گريزي و لات‌ بازي‌اش هم بر مي‌گردد به مصاحبه اخير تلويزيوني‌اش كه توي شبِ روشن شده با نورِ نورافكن‌ها! فرموده بودند: كي گفته امسال، سال آخر دولته؟! و يحتمل ايشان خبر ندارند از آن اصل اصيلِ قانونِ اساسي كه حداكثر عمر متوالي يك دولت را دو دوره‌ي چهار ساله مي‌داند.)
البت به نظرم ايراد از "افراد" نيست. بلكه "سيستم اداري" معيوب و ناقص است. و به نظر مي‌رسد يك خواستِ آگاهانه هم پشتِ اين قضايا هست... بگذريم.
چندي‌ست كه هيچ رغبت نمي‌كنم حتا به بلاگستان سري هم بزنم. نمي‌دانم چه شده كه همه بي رمق شده‌اند. البت خب فيس‌بوق جذابيت‌هاي بيش‌تري دارد نسبت به اين‌جا و شايد هم گرايشِ رفقا به آن شبكه‌ي ضاله، باعث اين كم رونقي شده. هر چه هست اميدوارم خداوند عاقبت همه‌ي امور را به خير بگرداند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1391ساعت 13:2  توسط دانيال  | 

عنوان: گلِ بهشتي!

حتم دارم بيشترتان اين سخن معروف را شنفته‌ايد كه مي‌فرماد: فرزند صالح، گلي از گل‌هاي بهشت است! كه الحق اين‌جا حضرت رسول، گُل گفته و دُر سُفته است. امروز يك مشت وروجكِ شيطان‌صفت آمده بودند خانه‌مان. آل‌بُرده‌ها خانه كه هيچ، شهر را گذاشته بودند روي سرشان. هنوز كه هنوز است مغزم در حال سوت كشيدن است. البت من با شيطنت و بازيگوشي و شيرين‌زباني بچه‌ جماعت هيچ مشكلي ندارم تازه خيلي هم دوست مي‌دارم اين چيزها را. ليكن بي‌تربيتي و ايجاد آلودگي صوتي را هيچ رقمه بر نمي‌تابم. اين‌ها اقلام ديگري از جمله سرك كشيدن توي كامپيوتر و كتاب و اين جور جلافت‌‌ها را هم مرتكب مي‌شدند كه ديگر قوزِ بالاي قوز بود و نوبر! مي‌دانيد براي‌ام جالب است كه با نگاهي به بچه‌هاي فك و فاميل و آشنا متوجه شده‌ام والديني كه رفتارهاشان در قبال كودكان در حدود آستانه‌اي بوده همه يك‌جورهايي بچه‌هاشان بد و ناصالح از آب درآمده‌اند. يعني پدري را مي‌شناسم كه به غايت مذهبي و مومن است اما پسرهاش هر دو معتاد و دخترش هم خب طبق اخبار واصله هر هفته‌اي دو هفته‌اي يك‌بار كارش به كلانتري و ... مي‌كشد. يا پدر و مادر ديگري كه به قول خودشان خيلي لارج‌اند و آزادي‌خواه! اما بچه‌هاشان از بس پخمه و بي‌خاصيت بار آمده‌اند كه به لعنت خدا نمي‌ارزند! افراط و تفريط ـ تقريباً در همه‌ي امور ـ نتيجه‌اش چيز خوبي از كار در نمي‌آيد.
ما اگر خدا بخواهد و البت هفت قرآن به ميان و البت‌تر گوش شيطانِ بي‌تربيت كر و چشم‌اش هم از حدقه به در! مي‌خواهيم در آينده‌هاي خيلي دور، پدر هفت‌تا پسر كاكل‌زري باشيم (بديهي‌ست كه دخترهاي احتمالي‌اي كه به دنيا مي‌آيند چه عاقبتي در انتظارشان هست و صرفاً از باب اجتناب از ايجاد فضاي خشانت‌بار از گفتن سرنوشتِ محتوم‌شان مي‌پرهيزم) و همه‌شان را هم جوري تربيت كنيم كه ملت آرزو كنند و لَه‌لَه بزنند اين پسرها دامادشان بشوند! (كدوم نامرد بود كه شيشكي بست؟!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1391ساعت 22:46  توسط دانيال  | 

عنوان: ايست بازرسي!

امروز پا شديم آمديم اين‌جا. توي مسير كه همه‌اش هم سيصد كيلومتر بود دو بار مورد عنايت بر و بچه‌هاي گل مدرسه‌ي عشق و لشكريانِ مخلص خدا! قرار گرفتيم و كل كيف و وسايل‌مان را تفتيش كردند. البت خب فقط ما نبوديم كه مشمول اين توجهات خاص شديم و از هر دو ماشيني كه رد مي‌شد تقريباً يكي را مي‌گشتند. كلاً به نظر مي‌رسد اين وضعِ خاص كه بي شباهت به حكومت نظامي هم نيست، بر كل فضاي كشور حاكم است و اخوي‌هاي گرام به راحتيِ كوفت كردن يك جرعه آب، وارد حريم شخصي شهروندان مي‌شوند و كل بساط‌شان را مي‌جورند و عملاً حرمت‌شان را ناديده مي‌گيرند. خب لابد حضور معاونِ نمي‌دانم چندمِ فلان وزارت‌خانه‌ي زپرتي و پيزوري كشورهاي گدا و گشنه‌اي مثل اريتره و گابن و تيمور شرقي (حالا اين كشورها را همين‌جور ديمي نام بردم و مطمئن نيستم كه در اجلاس حضور داشته باشند) و امثالهم، ارجح است بر رعايت احترام و حقوق شهروندان. بگذريم. بار اول‌شان نيست و مطمئناً بار آخرشان هم نخواهد بود...
ديگر اين‌كه هيچي. اين دو سه روز اخير به قاعده‌اي اين‌ور و آن‌ور رفته‌ام كه كف پاهاي‌ام تاول زده! ديروز از 6 عصر تا دوازده شب همه‌اش سر پا بودم و در آمد و شد. امروز هم بيش‌ترش در تكاپو گذشت. خلاصه اين‌كه هر چه روزهاي قبل خانه‌نشين بودم و ساكن، اين دو سه روزه همه‌شان را تلافي كرد يك‌جا. اضاف كنيد بي‌خوابيِ دوباره پديدار شده‌ را به اين اقلام، تا حساب كار دست‌تان بيايد كه چشم‌هاي‌ام چه شكلي شده‌اند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1391ساعت 23:37  توسط دانيال  | 

عنوان: تنازع براي بقا!

امروز شاهد انواع و اقسام دعواها بوديم توي كوچه و خيابان! از همان اول كه از خانه بيرون رفتيم بچه‌هايي كه توي زمين بسكتبال ـ از نوع آسفالته ـ هر روز بازي مي‌كنند دعواشان شده بود و دسته‌جمعي داشتند با مشت و لگد از خجالت هم‌ديگر در مي‌آمدند. البت ما ـ من و جناب برادرم ـ اين‌جا بي‌تفاوتي را جايز ندانستيم و از شيخوخيت‌مان استفاده كرديم و جر و منجرشان را به صلح و صفا تبديل كرديم! و اين‌كه خدا خيرشان دهاد كه روي ما را زمين نيانداختند. مثلاً اگر نامردي مي‌كردند و براي‌مان شيشكي مي‌بستند و مي‌گفتند به شماها چه مربوط! آن‌وقت ناجور ضايع مي‌شديم و بايد خر مي‌آورديم و گوني گوني باقلا بار مي‌كرديم! چند صد متر بعدتر يك تصادف كوچك پيش آمده بود بين دو خودروي مدل بالا! راننده‌ها دعواشان شده بود. چه دعوايي هم! يك حرف‌هاي مَكُش مرگِ مايي به‌هم تحويل مي‌دادند كه آبروي هر چه مرد بود را مي‌برد! يعني يارو اين هوا (حيف نمي‌شود توي صفحه‌ي بلاگ نشان‌تان بدهم اين هوا يعني چقدر هوا!) رگِ گردن‌اش ورقلمبيده بود از فرط عصباني‌ات، بعد به طرف مي‌گفت: آقاي محترم مگه كوري! (مردك پاستوريزه اين سخيف‌ترين فحش‌اش بود ديگر خير سرش!). اين‌جا ما هر گونه دخالتي را روا ندانستيم و با گفتن ذكر "مامان‌ام اينا!" محل را ترك كرديم.
نزاع بعدي جالب‌تر بود. يك زن مسن با دختري جوان گل‌آويز شده بودند جلوي انظار خلق‌الله! البت خب گل‌آويز كه كمي اغراق است اما به هر صورت يك چيزي تو مايه‌هاي دست به يقه شدن بود! پيرزنِ لاكردار يك اُردنگي ناجوان‌مردانه‌اي به ماتحت دخترك كوباند كه آه از نهادش برآورد و من يكي گفتم لابد زده استخوان لگنِ بيچاره را خورد و خاك‌شير كرده اما از وجنات دختر معلوم بود كه فقط فيلم‌اش است و در اصل عينِ خيال‌اش هم نيست گيس بريده و كك‌اش نگزيده! ما در اين‌جا دخالت را مطلقاً به‌جا ندانستيم چرا كه خشمِ ظريفه جماعت (اين ظريفه معادل همان ضعيفه‌اي‌ست كه قدماي بي‌فرهنگ مي‌گفته‌اند) ترسناك است و خفن!
هيچي ديگر بهتر است ادامه ندهم كه مخاطب محترم پيش خودش نگويد اين ديگر چه شهر خشن و بي‌فرهنگي‌ست. اما واقعيت اين است كه توي همه‌ي شهرهاي اين مملكت از اين درگيري‌ها به وفور يافت مي‌شود.
ديگر اين‌كه امروز آقاي پرزيدنتِ هسته‌اي و دل‌آور! در مراسم تجليل از قهرمانان المپيكي با آن لحن خوش‌خوشانه‌اش (خودمان‌ايم چه تركيبي برساختيم!) مي‌گويد: محمد بنا بايد تا شيش المپيك ديگه بمونه و سه مدال طلا برامون بياره (يا حالا يك چيزي توي همين مايه‌ها و البت با همين جمله‌بندي شكيل و فاخر!). خب مرد مومن! محمد بنا الان 54 سال‌اش است و تا شش المپيك ديگر 78 ساله مي‌شود بنده خدا. بعد همين‌مان مانده مثلاً توي آن المپيكِ آخري يك كشتي‌گيري مثل اميد نوروزي از شدت خوش‌حالي ويرش بگيرد كه يك سالتو بزند به سرمربي‌اش! خب آن‌وقت بايد مسئولان كنار تشك بروند با جارو و خاك‌انداز استخوان‌هاي محمد بنا را جمع كنند! والا!
خوب است مبدأ حرف‌هامان را از امعاء و احشاء به مغز و يا لااقل قلب‌مان انتقال دهيم. فتأمل!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1391ساعت 23:22  توسط دانيال  | 

عنوان: براي او كه زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را خوب مي‌فهميد!

نا گفته پيداست كه قلم را نبود آن زبان كه سر عشق باز گويد. خاصه اگر اين عشق نسبت به درخشان‌ترين ستاره‌ي ادبيات پارسي در قرون معاصر باشد. فردا مصادف است با سال‌روز درگذشت مهدي اخوان‌ثالث يا به قول خودش چاووشي‌خوان قوافل حسرت و اندوه... . راست‌اش خواستم مطلبي راجع به زندگي و آثار ايشان بنويسم براي امشب، اما ديدم اول‌اندش توي همين فضاي مجازي اين‌جور مطالب فت و فراوان يافت مي‌شود و مي‌شود تكرار مكرارت. در ثاني اين قلم قاصر و ناتوان در حدي نيست كه چيزكي بنويسد در رثاي درگذشت و فقدان «نغمه‌سازِ باغِ بي‌برگي». لذا بسنده مي‌كنم به عرض ارادتي و اداي ديني به اين بزرگ‌مردِ دوست داشتني كه نوجواني‌ام را پيوند زد با دنياي شعر و ادبيات. چه اين كه اگر امروز اندك كششي دارم نسبت به ادبيات، فقط و فقط به واسطه‌ي آشنايي با شعر فخيم و استوار م.اميد است و لاغير. روح‌اش شاد و راه‌اش پر رهرو باد.
ديگر اين‌كه امروز حتا يك دقيقه از دربي را نديدم و از اين بابت خيلي هم خرسندم. آن‌هايي هم كه ديده بودند، متفقاً ابراز پشيماني كردند از آن دو ساعتي كه حرام شد. به جاي‌اش نشستم ده دوازده‌تا داستان كوتاه خواندم. اگر اشتباه نكنم هشت‌تاي‌شان مال مجموعه داستان "قناري باز" حامد اسماعيليون بود كه خدايي‌اش يكي از ديگري بدتر و ضعيف‌تر بودند! يكي دو داستان هم از مجموعه "ايستادن زير دكل برق فشار قوي" داوود غفارزادگان بود كه باز هم زياد نپسنديم. البته داستان گوربان، فضاي هذياني و ذهني نسبتاً خوبي داشت مضافاً اين‌كه نثر آقاي غفارزادگان هم فوق‌العاده‌ست. مع‌الوصف من چيز ناب و چشم‌گيري نديدم توي اين دو داستان. فيلم "تاريخ مجهول آمريكا"  (American History X) هم فيلم خيلي خوب و عميقي‌ست. يكي دو موضوع ديگر توي ذهن‌ام بود كه راجع به‌شان بنويسم اما راست‌اش ديگر بيش‌تر از اين حوصله‌ي نوشتن نداشتم و مي‌دانم شما هم يحتمل حوصله‌ي بيش از اين خواندن نداريد! باشد براي ليالي ديگر.

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1391ساعت 22:37  توسط دانيال  | 

عنوان: شعورِ ناخودآگاهانه!

سه شب پيش و دو شب پيش به شدت دچار اختناق و گرفتگي بيني شدم به حدي كه تا صبح خواب بر چشمان‌ام حرام شده بود (البت در عوض‌اش روز تا دل‌تان بخواهد خوابيدم!). چشم‌تان نرود به اين قيافه يغور و اِهن و تلپ‌هاي‌ام، سينوس‌هاي بيني‌ام به شدت مُردني و سوسول هستند و با يك باد سرد يا گرد و غباري ولو رقيق به هم مي‌آيند و خُلق‌شان حسابي تنگ مي‌شود. ديروز عصر رفتم يك قطره‌ي ضد اختناق و گرفتگيِ بيني خريدم. باورتان نمي‌شود اما ديشب هيچ دچار اين عارضه نشدم. يعني به گمان‌ام سيستم بيولوژيكي بدن‌ام فهم كرده بود كه امشب اگر بخواهد سر جنگ و ناسازگاري داشته باشد، ابزار سركوب‌اش موجود است. ديگر شعور به خرج داد و نه عِرض خودش را برد و نه زحمتي بر ما هموار كرد! البت ايني كه مي‌گويم يك تعبير و اعتقاد خرافي يا شكمي نيست! و از لحاظ علمي كاملاً مستدل و متقن است تاثير آگاهيِ فرد بر درمان بيماري يا كاهش درد و غيره و ذلك كه شرح‌اش از حوصله‌ي اين مقال خارج است. مي‌خواهم بگويم اين كه جسم است و به رغم همه محدوديت‌ها و تنگناهاش باز شعور دارد و انعطاف به خرج مي‌دهد ديگر حساب كار دست‌تان بيايد كه روح و ذهن آدم تا چه اندازه قابل كنترل است و انعطاف‌پذيرتر! يعني اگر به باورها و اعتقادات‌مان كمي نظم و نسق بدهيم و شفاف‌شان كنيم، درون‌مان (همان‌طور كه ديشب هم گفتم هر اسمي روي اين بخش از وجود مي‌خواهيد بگذاريد، بگذاريد! تفاوت چنداني در ماهيت‌اش ايجاد نمي‌شود) خيلي راحت‌تر باهاشان كنار مي‌آيد و بناي ساز مخالف زدن نمي‌گذارد.
ديگر اين‌كه امروز تقريباً بعد از دو ماه، سري به كتاب‌فروشي زدم. البت كار جديدي كه چشم‌ام را بگيرد نديدم. نشر چشمه كه تعطيل است. بقيه هم خيلي پر كار نيستند. كلاً روز بدي نبود. شهريور گرچه بوي پاييز مي‌دهد و تا همين دو سال پيش پر بود از ضدِ حال و اضطرابِ بازگشايي مدارس و بعد هم دانشگاه، اما در عين حال ماه خوبي‌ست. فردا هم كه دربي برگزار مي‌شود و خيلي اميدوارم كه بازي چرتي از آب درآيد تا مردم بالكل دل‌سرد شوند از اين فوتبال وطني كه سر تا پاي خودش و آدم‌هاي توي‌اش دو ريال نمي‌ارزد اما سالي خدا تومان! از پول بيت‌المال (به طور اخص پول نفت) را به فاك (كلمه‌ي درخورتري به ذهن‌ام نرسيد!) مي‌دهد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1391ساعت 23:59  توسط دانيال  | 

عنوان: يك مشت حرف نا حساب 2

اول؛ هنر تعريف كردن از ديگران، دارايي بزرگ و چشم‌گيري‌ست خاصه در جوامع متظاهر و ريايي. خدا را شكر كه ز هيچِ جهان اين يكي را خوب دارم و ازش بهر‌ها برده‌ام كافي و وافي!
دوم؛ يعني مانده‌ام چه مي‌شود يك بار هم شده همه چيز من ميزان و سر جاي خودش باشد. نه به آن بي‌خوابي‌هاي وحشتناك، نه به اين‌كه از 48 ساعت گذشته، كمِ كم، 22 ساعت‌اش را خواب بوده‌ام!
سوم؛ به نظرم كودكان، هنرمندان بزرگي هستند. مهم اين است كه آيا مي‌توانند بعد از گذشت چند سال از عمرشان، اين عظمت و هنرمندي را حفظ كنند يا نه!
چهارم؛ يك نصيحت كنم‌ات بشنو و بهانه مگير! به نداي درون‌تان خيلي توجه كنيد! حالا مهم نيست اسم اين ندا را چه مي‌گذاريد: وجدان، ضمير ناخودآگاه، كودك درون، گوسفند درون يا هر كوفت ديگري! به حرف‌هاش خيلي توجه كنيد. لامصب دروغ و اشتباه توي كارش نيست!
پنجم؛ غيبت در واقع تجلي رشك و نفرت فروخورده‌ي گروه‌هاي محروم اجتماعي‌ست! اين را نيچه مي‌گويد. خودمان‌ايم كارش خيلي درست بوده اين قديسِ كافر! نور به قبرش ببارد اين شب پنج‌شنبه‌اي.
ششم؛ بدترين درد دنيا چيست به نظر شما؟ من كه مي‌گويم بي خبري و دلهره!
هفتم؛ زندگي ارزش زيستن دارد! همين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1391ساعت 0:12  توسط دانيال  | 

عنوان: جا كشي!

اينو از قديم گفتن از همون عهد ماضي! كه پيش قاضي و معلق باضي؟! (اين باضي در اصل همون بازي‌يه! توي زندگي انقدري بازي خورديم و بازي داديم كه بلد باشيم درست بنويسيم‌اش! ليكن صرفاً از باب زنده نگه داشتنِ صنعت ادبيِ مستعمل شده و رنگ باخته‌ي "جناس" به كار برديم‌اش!).
هر چي نباشه نا سلامتي ما خودمون چندتا رفيق آبادوني مَشتي و با حال داشتيم كه وَر دست‌شون اصول لاف‌زني و گزاف‌گويي رو ياد گرفته باشيم. اما از بخت بد هركي بهم مي‌رسه جوري لاف مي‌آيد كانه من قاق تشريف دارم! بابا ما خودمون اين‌كاره‌ايم به خدا! البت سر آخر هم به طور ناجوان‌مردانه‌اي مي‌زنم توي برجك‌شون كه حساب كار دست‌شون بياد ديگه مخ كسي رو مفتكي تيليت (همون تريت) نكنن. خب بگذريم.
امروز پسر دايي‌ام زنگ زده مي‌گه: «بيا كمك، اسباب كشي داريم.» مي‌گم: «ول كن جون مادرت. حوصله‌ي جاكشي ندارم!!!» مي‌گه: «اين چه طرز حرف زدنه بي‌تربيت!» مي‌گم: «خو مگه زوره! حوصله‌ي جاكشي ندارم!» و تَق گوشي رو قطع مي‌كنه...
اصل‌اش اين بود كه يكي از فاميل‌هاي ما كه توي هلال‌احمر كار مي‌كنه چند سال پيش رفته بود افغانستان براي تدريس به امدادگراي اون‌جا. يه روز يكي از كاركنان بومي اون‌جا بهش مي‌گه فلاني فردا بايد جاكشي كني! اين‌م مي‌گه جان؟ چيكار كنم؟ اون مجدد و با خونسردي مي‌گه جاكشي! اگه سختته خب بگم چندتا از بچه‌ها بيان كمك‌ات! اين آقاي فاميل ما هم از كوره در مي‌ره كه بزنه دك و پوز طرف رو پياده كنه! بعد اونايي كه اونجان وساطت‌ات مي‌كنن و به‌ش حالي مي‌كنن كه بابا منظور از جاكشي، اسباب‌كشي‌يه! هيچي ديگه! منم مجبور شدم دوباره به اون آقاي پسر دايي كه فقط هم موقعي كاري داره ياد ما مي‌افته اين جريان رو توضيح بدم و اصطلاحاً روشن‌اش كنم كه بابا اينجورياست!
ديگر اين‌كه هيچ! فعلاً با پياده‌روي‌هاي شبانه اوضاع و احوال‌‌ام رو تا حدود زيادي بهبود بخشيدم. فيلم "اتاقك غواصي و پروانه‌" (The Diving Bell And The Butterfly) ساخته‌ي جوليان اشنبل هم خيلي فيلم خوبي‌ست و من تازگي‌ها خيلي شيفته‌ي هنرِ فرانسوي‌ها شده‌ام اون هم از نوع خفن!

دانلود: اين‌جا (يك چهار مضراب بسيار زيبا همراه با آواز از آلبوم سرود مهر. محصول همكاري استاد شجريان، عليزاده، كلهر و همايون شجريان. غزل هم از حضرت سعدي)

داستان: اين‌جا (داستان كوتاهي از حافظ خياوي)

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1391ساعت 23:53  توسط دانيال  | 

عنوان: تيك تاك!

كافي‌ست توي اين مملكت تقي به توقي بخورد، حالا مهم نيست اين تقه در حد تركيدن يك ترقه باشد يا آزاد شدن انرژي‌اي به قاعده‌ي شش و خورده‌اي ريشتر در زير زمين، آدم است كه يك تور ماهيگيري دست مي‌گيرد كه برود از آب گل‌آلود ماهي بگيرد! از مديران و مسئولان و مخالفان و موافقان سياسي گرفته تا ورزشكاران و هنرمندان و غيره و ذلك. يعني همه به جان هم مي‌افتند تا در اين حيص و بيص حساب‌هاشان را با هم تسويه كنند. خب يك حادثه‌ي طبيعي‌ايِ بسيار تلخ رخ داده. فاجعه هم بسيار عميق و دردناك است. به جاي اين سودجويي‌ها و دعواها بهتر است هركس هرچه در توان دارد حالا خواه حضور در محل حادثه باشد براي امدادرساني يا كمك نقدي و غير نقدي (خواستم بنويسم جنسي، ديدم شائبه پيش مي‌آيد!) و غيره و يا حتا يك تسليت و طلب آمرزشي چيزي، صادقانه در طبق اخلاص بگذارد و دريغ نكند بي هيچ چشم‌داشتي. ديگر اين‌همه جار و جنجال و تبليغات براي چه؟! به نظرم همين هم‌دردي‌ها و ابراز تاسف‌هاي وبلاگي و فيس‌بوقي و اشك‌هاي بي منت آدم‌هاي معمولي، سگ‌اش شرف دارد به آن حضورهاي پر طمطراق و همراه با سلام و صلوات و خبرنگار و دوربينِ برخي‌ها براي گرفتن عكس يادگاري!...
از خداوند منان براي جان‌باختگان اين حادثه علو درجات استدعامندم و اميدوارم اوضاع بازماندگان هم هر چه زودتر به سامان شود تا دست‌كم تنها غم‌شان از دست دادن عزيزان‌شان باشد نه بي خان‌و‌ماني و درد و سرما و ... .
ديگر اين‌كه انقباض خاطرم كماكان پابرجاست و حسابي جا خوش كرده و هي روز به روز گسترده‌تر هم مي‌شود. خدا كند اين روزهاي بي حاصل و عذاب‌آور زودتر بروند و بر نگردند! امروز حدود نيم ساعت گوش‌ام را چسباندم به يك ساعت كوچك روميزي و به تيك‌تاك‌‌اش گوش كردم. موسيقي تأمل برانگيزي‌ست و خيلي حرف‌ها دارد براي گفتن...
ديگرتر اين‌كه بالاخره فيلم "عشق سگي" (Amores Perros) آلخاندرو گونزالس ايناريتو را ديدم و واقعاً هم همان طوري كه انتظار مي‌رفت، بسيار زيبا و فوق‌العاده بود. همين‌طور فيلم "درخشش" (The Shining) استنلي كوبريك كه اين يكي به نظرم خيلي فوق‌العاده و خاص نبود!

دانلود: اين‌جا (يك قطعه دودوك‌نوازي از ژيوان گاسپاريان. توضيح اين‌كه دودوك يا نرمه‌ناي يكي از سازهاي باديِ ارمنستان است.)

داستان: اين‌جا (داستان "به فرنگ مي‌روي؟" از آقاي پيمان هوشمندزاده كه داستان نويس خيلي با حالي‌ست و نثر و لحن خيلي دوست داشتني اي دارد)

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1391ساعت 22:11  توسط دانيال  | 

عنوان: در بستر تنهايي

تنهايي، يك فضاي خالي است! براي رفع‌اش هم بايد يك جوري پُرش كرد. اين يك جوري يعني اين‌كه مثلاً بروي پيش يك آدمِ موجود يا مكانِ موجود! يك نوع ديگر اين پر كردن اين است كه بروي پيش يك آدم ناموجود يا يك مكانِ ناموجود! اين شكلِ دوم اتفاقاً عميق‌تر تنهايي را پر مي‌كند و لحظات ناب‌تري مي‌دهد به آدم. توضيح‌اش براي‌ام سخت است اما زياد پيش آمده كه تنهايي‌هام را با كسان و جاهايي كه وجودِ خارجي ندارند تقسيم كرده‌ام. چون بيش‌ترِ اوقات آدم‌هايي كه اطراف‌ام هستند يا فضاهايي كه توي‌شان حضور فيزيكي دارم نمي‌توانند آن فضاي خالي را پر كنند... بگذريم.
ديگر اين‌كه آدم وقتي از ديگران انتقاد مي‌كند احتمالاً چيزي عايدش نمي‌شود كه هيچ، حتا ممكن است كلي دشمن و مخالف هم پيدا كند. ولي وقتي از خودش انتقاد كند آن‌هم از نوع اصولي و منطقي‌اش، تازه مي‌تواند كلي دوست و رفيق خوب هم پيدا كند. البت من خب گاهي كار را از انتقاد به خود ويران‌گري مي‌كشانم! كه اين هم رويه‌ي درستي نيست و بايد بكوشم تعادلي برقرار كنم. از اين هم بگذريم كه هيچ تمركز كافي ندارم براي پرداختن به يك بحث.
چشم‌تان روز بد نبيند چند روزي‌ست دچار يك دل‌شوره‌ي بي‌دليل شده‌ام كه بدجور باعث به‌هم ريختگي‌ام شده. باور كنيد خودم هم مي‌دانم كاملاً بي‌مورد است اما باز از شدت‌اش كم نمي‌شود. ديروز و امروز كانه يك جنازه‌ بودم و حتا رمقي براي تكان خوردن نداشتم. چند مسأله‌ي كوچك هم هستند كه ذهن‌ام را حسابي مشغول و درگير كرده‌اند. خلاصه اين‌جور بگويم هيچ كيف‌ام كوك نيست و آن موسيقي ملايمي كه پيوسته در صحنِ حيات‌ام (!) پخش مي‌شد، فالش مي‌زند.
ديگرتر اين‌كه امروز چندتايي داستان كوتاه از مجموعه داستان "دختران دلريز" نوشته‌ي داوود غفارزادگان خواندم كه داستان‌هاي بدي نبودند. همين طور فيلم زيباي "فارست گامپ" (Forrest Gump) ساخته‌ي رابرت زمكيس را ديدم كه بسيار دوست‌اش داشتم.

دانلود: اين‌جا (يك قطه موسيقي بي‌كلام از آلبوم چهارده قطعه براي بازپريدن ساخته‌ي آقاي رضا قاسمي)

داستان: اين‌جا (داستان ابر صورتي از آقاي عليرضا محمودي ايرانمهر)

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1391ساعت 22:52  توسط دانيال  | 

عنوان: ننوشتن!

شما را نمي‌دانم! اما من اگر چيزي مي‌نويسم توي فضاي بلاگستان، صرفاً به خاطر نياز دروني‌ام است براي "با صداي بلند فكر كردن" و "با صداي بلند از حال و روز و احساس‌ام گفتن" آن‌هم در حضور "مخاطب" ـ فارغ از اين‌كه اين افكار و احساسات‌ام چقدر ارزش دارند يا حتا بالكل بي ارزش باشند ـ و البت يك ميل فطري ديگر هم وجود دارد براي "خود نمايي" و "ابراز وجود" (در اين مورد آخري باز هم شما را نمي‌دانم، اما براي من كه وجود دارد و دليلي هم نمي‌بينم كتمان‌اش كنم!). راست‌اش اين روزها براي ننوشتن، ده‌ها دليل دارم. اما براي نوشتن تنها يك دليل! و آن هم اطاعت امر و گردن نهادن به خواستِ دوستان عزيزم است. كه در اصل اين هم لطفي‌ست در حق خودم و لا غير! چون آن دلايل مزبور همه به نفع و در راستاي برطرف كردن نيازهاي خودم هستند. ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه عرصه‌هاي اجتماعي اندكي وجود دارد براي بيان و نماياندن آن چيزهايي كه عرض كردم. لذا فضاي وبلاگ، مجال و مقالِ درخوري‌ست براي جبران بسياري از محروميت‌هاي اجتماعي‌مان. اميدوارم اين بار ولو شده با پت‌پت رنجور شمعي، اين خانه را روشن نگه دارم. چه اگر اين‌گونه نشود ترجيح مي‌دم ديگر اصلاً نباشم.
ديگر اين كه اين روزهايي كه گذشت حسابي از افتخار آفريني بر و بچه‌هاي ملي پوش كيفور شدم. البت چندان خوش ندارم كه كشتيِ آزاد و تكواندو افتخاري كسب كنند. چون نوعِ روي كار آمدن هادي ساعي و رسول خادم كمي ناجوان‌مردانه بود!
ديگرتر اين‌كه مي‌خواستم توصيه كنم به ديدن فيلم‌هاي آقاي دارن آرنوفسكي. اما با ديدن "كشتي‌گير" (The Wrestler) و بي‌احترامي‌اي كه آخر فيلم به پرچم كشورمان كرد به شدت متنفر شدم از اين مردكِ ناحسابي. ولي خب از حق نگذريم هم "قوي سياه" را كه قبل‌تر ديده بودم و هم "چشمه" (The Fountain) و "مرثيه‌اي براي يك رويا" (Requiem for a dream) و "پي" (PI) همگي فيلم‌هاي خوبي هستند كه طي چند روز گذشته از اين كارگردان ديدم. من حتا چشمه را بيش‌تر از درخت زندگيِ ترنس ماليك دوست داشتم گرچه اصولاً با انديشه و عرفان كابالايي خيلي موافقت ندارم و همين عرفان شرقي و اسلامي خودمان را بسيار بيش‌تر دوست مي‌دارم! (به شرطي كه عميقاً درك شود و فقط به سطح‌اش توجه نشود). ضمناً بالاخره موفق شدم فيلم "آرتيست" (The Artist) را هم ببينم. فيلم خوبي بود اما بيش‌ترين لذت را از ديدن فيلم "شهر خدا" (City of God) ساخته‌ي فرناندو ميرلس بردم.

دانلود: اين‌جا و اين‌جا (دو قطعه موسيقي بي‌كلام بسيار زيبا. اولي از ونجليس و دومي نمي‌دانم از كي!)

داستان: اين‌جا
(اگر عمري بود از اين به بعد آخر هر پست يك داستان كوتاه ـ حتي‌الامكان از نويسندگان وطني ـ مي‌گذارم كه دور همي بخوانيم. داستان امروز تحت عنوان "ندارد" از آقاي علي‌اشرف درويشيان نويسنده‌ي نام آشناي كشورمان است.)
+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1391ساعت 16:33  توسط دانيال  | 

عنوان: یک مشت حرفِ ناحساب!

یکم؛ به قول رضا قاسمی، خطِ راست خطی بود که فقط در کتاب هندسه بود! راست‌اش به تجربه دریافته‌ام که تا حدود زیادی راست می‌گویند ایشان. انگار گام نهادن و طی طریق در مسیر راست و هموار، چیز نشدی‌ست. یعنی چاله چوله‌ها و عوراضِ غیر طبیعی‌ای که توی مسیر راست، جلوی پای‌ات سبز می‌شوند بیش‌تر است تا مسیرهای انحرافی. راه‌هایی که از مسیر کج می‌گذرند هم ایمن ترند و هم پر سودتر!
دوم؛ فراموشی چیز خوبی‌‌ست. نمی‌دانم این تعریف‌ام چقدر منطبق است با اصول علمی و روانشناسی و این‌ها. اما به نظرم یک واکنش فیزیولوژیکی‌ست در برابر رنج و تلخی! خب آدم معمولاً اتفاقات خوب و خوش زندگی‌اش را فراموش نمی‌کند. و عملاً فراموشی، بیش‌تر ـ و نه همیشه ـ برای تلخی‌هاست. پیش‌ترها هم گفته بودم بنده بالکل بی نصیب‌ام از این چیز خیلی خوب!
سوم؛ می‌گویند درها برای بسته شدن آفریده شده‌اند. پس اگر در بسته‌ای جلوی‌ات دیدی طبعاً نباید خیلی تعجب کنی. لابد کلیدی دارد. اصلاً اگر درها ساخته شده‌ بودند که مطلقاً بسته باشند خب از همان اول‌ دیوار می‌ساختند! راست هم می‌گویند. لذا آدم اگر به در بسته بخورد باید بنشیند و به فکر باز کردن‌اش باشد. چون هر چه باشد دَر است و می‌شود بازش کرد (می‌خواهم بگویم یعنی راهِ حل منطقی برای‌اش هست). اما گاهی هم با دیواری بلند مواجه می‌شویم. خب دیوار که دیگر کلید گشایش ندارد. پس اگر بنشینیم و به فکر راه‌حل منطقی باشیم خیلی کار بی‌خودی‌ست. باید تخریب‌اش کرد. این یعنی تخریب کردن برخی چیزها و برخی افراد، خودش اِندِ منطق است!
چهارم؛ آدم یک‌بار بیش‌تر زندگی نمی‌کند. یا نه! این‌جور بگویم حداقل‌اش یک بار در این قالب و شکل فعلی‌اش که بیش‌تر زندگی نمی‌کند! پس می‌طلبد هر چه که دارد خرج کند. هرچه به این معنا نه ‌که مثلاً آبرو و حیثیت‌اش را خرج کند! منظورم این است که پول و وقت و انرژی و عشق و صفا و محبت و چیزهای از این دست‌اش را سخاوت‌مندانه خرج کند. حال‌ام به‌هم می‌خورد از خِست پاری آدم‌ها.
پنجم؛ این حرف آقای همینگوی هم خیلی حرف حساب است! می فرماد: کسی که کار مورد علاقه‌اش را می‌کند و از طریق آن راضی می‌شود، کسی نیست که از فقر، در رنج و عذاب باشد. حیف که اهل شرب خمر نیستم که به افتخارش یک پیک بالا بیاندازم. خدابیامرز عاشق نوشیدنی‌های خاک بر سری بود. لازم می‌دانم بگویم که از نگاه من کار فقط یک فرآیند جهت کسب پول نیست. پول‌اش خیلی مهم است. خیلی خیلی هم مهم است. ولی آن کاری که آدم به خاطر پول‌اش انجام می‌دهد به نوعی وظیفه و اجبار است. اما کاری که برای لذت و رضایت خاطر باشد، بی شک عشقِ محض است ولاغیر! دیگر این‌که جالب است از لحاظ تعریف فیزیکی آدم اگر یک جسم شانصد کیلویی را شصتاد دقیقه روی دوش‌اش بگذارد ولی تکان نخورد، هزاری خودش را هم جر بدهد باز کار محسوب نمی‌شود. پس لازمه‌ی کار پویایی و حرکت است (تازه اگر حرکتی باشد که برگرداندت سر جای اول باز هم کار نیست!).
ششم؛ فیلمِ "زندگی شگفت‌انگیز امیلی پولن" ساخته‌ی آقای ژان پیر ژانت خیلی فیلم خوب و با حالی‌ست. من که خیلی خوش‌ام آمد. همین‌طور فیلم "روزی روزگاری در غرب"، ساخته‌ی سرجیو لئونه هم پیشنهاد خوبی‌ست. کتاب هم در حال خواندن "سرگذشت موسیقی ایرانی" به قلم استاد روح‌الله خالقی هستم. البت دوست‌تر می‌داشتم که این سرگذشت به جای آن‌که از سال 1280 تا 1330 باشد، از 1330 به این‌ور می‌بود...
هفتم؛
خب هفت عدد مقدسی‌ست. همین تقدس‌اش باعث رُند شدن هم می‌شود گاهی!
امروز زیادی حرف زدم. بگذاریدش به حساب غیبت‌های نامنظمی که چند وقت اخیر داشته‌ام.

دانلود نوشت: این‌جا (هم‌خوانی فرحناز صاحب‌قلم و حسین بهاربین در آلبوم غروب ساخته‌ی مسعود شعاری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1391ساعت 20:49  توسط دانيال  | 

عنوان: اراده‌ي معطوف به آزادي!

توي فاميل‌مان يك پسركي داريم به نام اميرحسين. 13-12 سال دارد و بي اندازه هم تپل و مپل و خپل و البت مليح و دوست داشتني‌ست. امروز با مادرش توي خيابان ديدم‌شان و سلام و احوال‌پرسي‌اي كرديم. بعد پرسيدم: «امير روزه هم مي‌گيري؟» گفت: «والا هم آره هم نع!» متعجب‌ناك پرسيدم: «خب يعني چه؟» كه مادرش توضيح داد امير هر روز سحر بيدار مي‌شود و روزه مي‌گيرد تا 10 دقيقه مانده به اذان مغرب! بعد يك پارچ شربت آب‌ليمو را يك‌جا سر مي‌كشد![شمايل واژه‌ي خدا به خير كناد گفتن!] بعد خودش گفت اين يعني اراده‌ي معطوف به آزادي! مي‌پرسم امير تو اصلاً معني اين چيزي كه مي‌گويي را مي‌داني؟ مي‌گويد والا راست‌اش نمي‌دانم! اما ديدم عبارت زيبايي‌ست براي خودم اين‌جور تفسيرش كردم كه من اين‌قدر اراده دارم كه از صبح تا شب چيزي نخورم ولي در كنارش به اندازه‌اي آزادي هم دارم كه بتوانم روزه‌ نگيرم!
خلاصه اين‌كه ما مانديم و فك چسبيده به كف پياده‌رو! اين بچه‌هاي امروزي چه كارها كه نمي‌كنند و چه حرف‌ها كه نمي‌زنند!
ديگر اين‌كه امروز خب روز تولدم بود و مي‌بايست مثلاً روز خاصي باشد و از اين صحبت‌ها. راست‌اش هيچ اهل اين نيستم كه به دنبال تولد دوباره و هر روز به دنيا آمدن و از اين‌جور جلافت‌هاي شعاري باشم. همان يك باري كه به دنيا آمدم و همان يك‌باري كه از دنيا خواهم رفت از سر هفت پشت‌ام هم زياد است. بيشترش خانه بودم و از صدرا مراقبت كردم. مادرش بنده خدا مريض بود و ناي بچه‌داري نداشت و به اجبار من و يك شيشه شير خشك، امروز مادري كرديم در حق جوجويِ عمو!

دكلمه‌ نوشت: اين‌جا (احمدرضا احمدي، هم صداي بسيار گيرا و شنيدني‌اي دارد هم شعرهاي‌اش زيباي‌اند. دانلود كردن و شنفتن اين شعر از آلبوم "دوست‌ات دارم"، قطعاً خالي از لطف نيست.)

پي‌نوشت: سر سلسله‌ي مريدان راستين‌مان، شيخ نورسته و آينده‌دار، امير عزيز و دانا، زين پس در خانه‌ي مجازي جديدش، قارقار كلاغ‌ها مي‌گفت... ، پذيراي حضور مهربان و صميمي شماست!

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 22:23  توسط دانيال  | 

عنوان: جيغ!

يكي از قوي‌ترين محرك‌هاي موتور انسان در شاهراه زندگي، "انگيزه" است. آدم وقتي كاري ـ حتا اگر اين كار در يك نگاه كلي زندگي كردن باشد! ـ را با اشتياق و قدرت تمام انجام دهد، همه‌ي هدف و وجودش را روي آن بگذارد، آن را با شخصيت خودش آميخته كند، پر انرژي و فعال و با اعتماد و با ايمان باشد، خب زندگي رنگي ديگر مي‌گيرد به خودش. اما وقتي اين نيروي محرك و مولد وجود نداشته باشد، عملاً آدم مي‌ماند و يك بي‌حاصليِ آزار دهنده! درست مثل اين روزهاي من! چشم‌تان روز بد نبيند يك رخوتي افتاده به جانِ روزهاي‌ام كه كافر نبيند و مسلمان نشنود. البت خب دائماً اوضاع و احوال يك‌سان نمي‌ماند و اين فراز و نشيب‌ها توي زندگي هر كسي وجود دارد. خوش‌بختانه براي من به تجربه ثابت شد پس از اين ركودهاي مقطعي، روزهايي با يك عالمه طراوت و سرزندگي مي‌آيد. فقط بايد دوران نقاهت‌اش بگذرد.
ديگر اين كه جاي‌تان خالي همين الان تازه از كوه نوردي شبانه برگشته‌ام! با جناب برادر رفتيم كوه‌هاي اطراف ده‌كوره‌ي زادگاه‌مان. توي اين ظلمات و تاريكيِ محض به حدي جيغ كشيدم و داد زدم (از نوع جنون‌آميزش) كه حنجره‌ام به شدت درد گرفته. اما مي‌ارزيد. تمام انرژي‌هاي زائد و منفي دروني‌ام را تخليه كردم!

حافظ نوشت: اين‌جا
دانلود نوشت: اين‌جا (دو نوازي سه‌تار بهداد بابايي و تنبك نويد افقه/آلبوم فوق‌العاده زيباي جوي نقره‌ي مهتاب)

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 0:44  توسط دانيال  | 

عنوان: اين شيخِ شوخِ شيرين‌كارِ شهر‌آشوب!

خب درست‌اش اين است كه آدم نزد كسي بنشيند كه از دل خبر دارد! هم‌دم و هم‌نشينِ اين يكي دو روز من هم كسي نيست جز شيخِ هماره شاب و مردِ نكونام، حضرت سعدي‌ شيرازي. آن اوايل و در اوان نوجواني كه تازه با سعدي اُخت شده بودم فقط گلستان و بوستان‌اش را مي‌خواندم. يادش به‌خير پول‌هام را جمع كردم و با سه‌هزار و پانصد تومان يك كليات سعدي خريدم. البت همين چندي پيش يك نسخه‌ي نو گرفتم كه جخت ده برابر شده بود قيمت‌اش كه آن را هم جناب برادر برد و دوباره يك نسخه‌ي ديگر خريدم كه اين يكي كمي ارزان‌تر بود! بعدتر و حتا تا همين حالاي‌اش فقط غزليات‌اش را مي‌خوانم. خب سر سبزترين جوانه‌هاي غزلِ ناب پارسي در حيات (حياط!) پر بركت سعدي روئيده است. خوش‌بختانه سعدي شايد نخستين شاعري باشد كه در زمانِ زنده بودن‌اش، حق‌اش را بر گردن ادبيات حس كرد و بارها با گوش خود زمزمه‌ي زيباي شعرش را از زبان قوالان هندي و ساربانان عرب و ... شنفته است.
ديگر اين‌كه ديروز بعد از مدت‌ها نشستم و يك دلِ سير فيلم ديدم. اول "اسب حيوانِ نجيبي‌ست" كه فيلم خوب و خوش‌ساختي بود ولي راست‌اش آن چيزي كه رفقا تعريف مي‌كردند و در مدحت‌اش داد سخن سر داده بودند را نديدم توي اين فيلم كه لابد ناشي از كج‌فهمي بنده است. بعد اما بالاخره "پرستيژ" (The Prestige) كريستوفر نولان را ديدم كه فيلم بسيار خوب و ديدني‌اي بود. الان هم فيلم "سلوك سگ و روح سامورايي" (Ghost Dog The Way of the Samurai) ساخته‌ي جيم جارموش را مي‌بينم (بديهي‌ست موقع تايپ اين مطلب، ديدن فيلم را متوقف كرده‌ام!). موسيقي هم آلبوم بي‌كلامِ "تنها نخواهم ماند" ساخته‌ي كيهان كلهر و علي بهرامي‌فرد پيشنهاد بدي نيست. گرچه به نظرم صداي كمانچه كمي تو دماغي‌‌ست و چندان ساز دوست داشتني‌اي نيست براي‌ام ولي از نوازندگيِ مسحور كننده‌ي كيهان كلهر هيچ رقمه نمي‌شود گذشت.

پ.ن1: به‌قول اخوان‌ثالثِ بزرگ؛ منزلي در دور دستي هست بي‌شك هر مسافر را/اين‌چنين دانسته بودم، وين چنين دانم./ليك/اي ندانم چون و چند! اي دور!...
من هم خيلي به داشتن اين منزل در دور دست‌ها ايمان دارم. ولي به اين هم ايمان دارم منزل‌ام خيلي دور است. خيلي خيلي دور...
پ.ن2: خانم سونيا اخيراً خداحافاظي‌نامه‌اي نوشته و گويا قصد ترك وبلاگ‌نويسي دارند. درست است خودم هم جسته و گريخته حضور دارم و به نوعي بيشتر نيستم! اما مي‌خواستم استدعا كنم كه زير لب هوالرزاقي، يا هو مددي، چيزي بگوييد و كركره‌ي وبلاگ‌تان را بالا بكشيد از نو!
پ.ن3: خانم پري‌وش هم در وبلاگ‌ محترم‌شان بازي‌اي به راه انداخته‌اند. اگر دوست داشتيد ما را نقد كنيد و يا حتا نسيه، تشريف ببريد: اين‌‌جا (اين‌جا يعني اين‌جا: http://www.wild-woman.blogfa.com)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1391ساعت 23:55  توسط دانيال  | 

عنوان: تفسيرِِ اكنون‌هايِ بي‌رنگِ من!

از حال‌ام اگر بخواهم بگويم راست‌اش در حال تعميرِ تفكر و اصلاحِ احساس‌‌ام هستم. الان هم آمدم فقط جيك‌جيكي بكنم و بگويم گرچه گويي منجمد شده‌ام، اما هستم! هستم ولو خيلي دور، خيلي نزديك...
هستم حتا اگر كسي ديگر به جاي‌ام حرف بزند. آخر مي‌دانيد اين كلمات، اهلِ دلِ من نيستند! نمي‌دانم از كجا وارد شده‌اند. اين جمله‌هاي متجاسر، اين واژه‌هاي مخلوع، اين هجاهاي منقلب هيچ نسبتي ندارند با ساكنان آباديِ دل‌ام. نه اين جمله‌هايي كه اين‌جا مي‌نويسم. آن جملاتي را مي‌گويم كه هي وول مي‌خورند توي كله‌ام و كانه ابوعطا خوانيِ قورباغه‌اند!!!
مي‌دانيد هوا خيلي گرم است. به طرز فجيعي هم گرم است. عملاَ چاره‌اي نمانده براي‌ام جز خانه‌نشيني. پيش‌ترها هم گفته بودم خانه‌نشيني به رغم اين‌كه ملال‌آور و خسته‌كننده‌ست در عين حال فرصت خوبي‌ست براي تنها شدن با خودت. اصل‌اش اين است كه آدم توي اين تنهايي‌ها زيرِ پتك‌هاي ممتد پريشاني، مثل ماري زخم‌خورده با باباكرمِ تقدير برقصد و به سلامتي "بي‌خيالي" پياله‌اي از آن تلخ‌وَشِ كوفتي بالا بياندازد و از سرِ كرم جرعه‌اي هم بر خاك افشاند! يا شايد هم اصل‌اش اين است كه توي اين تنهايي‌ها آدم بايد آيينه‌وار مقابل خودش بايستد. بايستد و ببيند كه بلكم بفهمد! بفهمد هر چه هست از قامتِ ناسازِ بي‌اندامِ خودش است! اين موردِ لعنتي دوم، حكايت‌اش مثل تُفِ سربالاست! اما گريزي نيست ازش. بايد بايستد تا ببيند طرحِ هميشه واهي و موهومِ راستينِ "انسان بودن" را...
فردا تيرِ خلاص بر پيكرِ اين تيرِ بي‌روزن وارد مي‌شود. بدترين تيرِ عمرم بود! تيري كه به خطا رفت!

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1391ساعت 19:48  توسط دانيال  | 

عنوان: نابرادري!

مي‌دانيد آمار شغادهاي شغال‌صفت در جامعه ناجور بالا زده! مي‌آيند طرح دوستي و اخوت مي‌ريزند بعد ناكس‌ها نمي‌گذارند رفاقت به سال بكشد، تو زردي خودشان را رو مي‌كنند. كاري‌اش هم نمي‌شود كرد گويا. فقط يك راه مي‌ماند براي آدم و آن‌هم ترك مراودات اجتماعي‌ست. البت ايني كه مي‌گويم شكر خدا تا به‌حال سر خودم نيامده. اما يكي از دوستان‌ام انگار ناجور رو دست خورده و كلي متضرر شده بي‌چاره (هم مال‌اش رفته هم عِرض‌اش!). تازه اين‌اش به كنار، بدتر اين‌كه توي اين حيص و بيص شكست عشقي هم خورده و حسابي زرت‌اش قمصور شده بنده‌خدا. هر چه مي‌گويم رفيق‌جان! بر سرِ مردان ـ و حالا ايضاً زنان، صرفاً از باب رعايت نكات فمنيستي! ـ بلاي عشق بسيار آمده‌ست... اما خب توي كَت‌اش نمي‌رود كه نمي‌رود. به گمان‌ام ديگر دوره‌ي اين‌جور توجيه‌ها سر آمده و جواب نمي‌دهد. هيچي ديگر. رفيق مانده و حوض‌اش! حوضي كه البت خالي نيست و پر شده از اشك و آه!
ديگر اين‌كه چه روزهاي گرمي‌ست اين‌روزها. سوت و كور و خالي از اتفاق و هيجان هم هستند. گاهي كمي باد هم مي‌آيد. بادهايي كه آدم را ياد بادهايِ دل‌گيرِ پاييزي مي‌اندازند...
ديگرتر اين‌كه اين يكي دو روزه زياد حس كتاب خواني نداشتم اما خب محض بيكار نبودن هم‌زمان خواندنِ دو كتاب را پيش مي‌برم. يكي "لب بر تيغ" حسين سناپور كه البت فقط چند صفحه‌اش را خوانده‌ام و ديگري هم "جانستان كابلستان" رضا اميرخاني كه خب اين يكي را كمي بيش‌تر و سريع‌تر مي‌خوانم. آلبوم بي‌كلامِ "سِـير" (journey) كه كاري‌ست از مسعود شعاري و كريستف رضاعي را هم زياد گوش مي‌دهم. پيش‌ترها هم چندباري شنفته بودم‌اش اما تازگي‌ها عجيب ازش خوش‌ام آمده و باهاش ارتباط برقرار مي‌كنم هي گوش‌اش مي‌دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1391ساعت 15:6  توسط دانيال  | 

عنوان: پلاس ايتين (+18)

اصلاً گيريم كه گفته باشند شبِ زفاف كم از صبحِ پادشاهي نيست. خب نباشد. ما كه حسود نيستيم! اما اين دليل نمي‌شود پادشاهِ تازه بر تخت جلوس كرده بزند دك و پوز خلق‌الله را خونين و مالين كند. البت خب لزوماً كه دك و پوز نيست...
ديشب رفتيم عروسي. خودمان‌ايم عروسي‌اي بود به غايت چرت! هم داماد و هم عروس هر دو فنچول! پسرك جلنبر به گمان‌ام 20 سال‌اش بود و دختركِ چسان‌فسان كرده‌ي دماغ گنده! هم توي مايه‌هاي تين‌ايجري. جخت 17 سال‌اش هم نشده. هيچي ديگر. امروز صبح‌ شنفتم همان ديشب كار بيخ پيدا كرده و دخترك بنده‌خدا راهي بيمارستان شده و ...!
البت خب اين دخول به حريم شخصي افراد است و دخلي به ماها ندارد اما خواستم بگويم بي‌دليل نيست كه مخالف سر سخت ازدواج زود هنگام هستم. باور بفرماييد توي اين دوره زمانه‌ي فرزند سالاري، بچه‌ي 20 ساله هيچ رقمه آمادگي جسمي، روحي و عاطفيِ به دوش كشيدن بارِ زندگي مشترك را ندارد.
در كل من حتا با ازدواج دير هنگام هم مخالفت دارم. هفته‌ي پيش هم كه رفتيم عروسي عكس اين قضيه بود. يعني داماد 45 ساله بود و عروس 34 سال داشت. خداوكيل مانده بودم چه بگويم. در كمال گستاخي به‌ داماد گفتم ان‌شاالله به پاي هم پيرتر شويد! واقعني خب همين الان‌اش پير شده‌اند! يحتمل اين‌ها مثلاً صبحِ پادشاهي نشسته‌اند يك دلِ سير يك‌قُل دوقُل بازي كرده‌اند! (اين‌جور بازي‌ها به سنِ‌شان هم مي‌خورد!)
ديگر اين‌كه چندي‌ست كه هيچ حوصله‌ي بلاگستان را ندارم. بلاگستان هم بيكار ننشسته و مقابله به مثل كرده و حوصله‌ي ما را ندارد و اصلاً به هيچ‌اش هم نيست!
ديروز يك كلاه براي صدرا خريدم وقتي سرش مي‌گذاريم مي‌شود كانه پسرخاله‌يِ كلاه‌قرمزي اينا! خلاصه اين‌كه شيخِ جوان خيلي با حال شده!
"بيوتنِ" رضا اميرخاني را هم خواندم. رمان با حال و خواندني‌اي بود الحق.

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1391ساعت 16:13  توسط دانيال  |